تبليغاتX
نبض خیس ساحل







پارسا



آنچه بر دل رفت



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





کوه درد

سلام. عید همه مبارک. چند روز پیش فیلم علی سنتوری رو دیدم. این ترانه اش به نظرم خیلی قشنگ اومد. یه جورایی بهحس و حال خودم میخورد. گفتم براتون بنویسم شاید شما هم خوشتون اومد. در ضمن از روی این آهنگ با صدای خودم خوندم که بعدا لینک دانلودش رو میزارم

رفيق من سنگ صبور غمهام

به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيچكي نمي دونه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم

مجنونم و دلزده از ليليا

خيلي دلم گرفته از خيليا

نمونده از جوونيام نشوني

پير شدم پير تو اي جووني

-----------

تنهاي بي سنگ صبور

خونه ي سرد و سوت و كور

توي شبات ستاره نيست

موندي و راه چاره نيست

اگرچه هيچ كس نيومد

سري به تنهائيت نزد

اما تو كوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش


[+] نوشته شده توسط پارسا در 1:37 | |







غربت

اينجا دل ماتم زده آسايه ندارد

شادي به دل هيچ كسي پايه ندارد

در غربت اين شهر كه روزش شب تار است

خورشيد غريب است، كسي سايه ندارد

سرمايه در اين شهر، غم و ماتم و درد است

بي درد اگر هست كسي، مايه ندارد

اينجا همه زائيده ي تنهايي خويشند

مادر كه چه گويم ......... كسي دايه ندارد

تنهايي تو دست خودت نيست كه اينجا

همسايه خبر از غم همسايه ندارد


[+] نوشته شده توسط پارسا در 11:9 | |







بارون

هق هق بارون چشات به جونم آتیش میزنه

میدونم این اشکای تو تا وقتی زنده ام با منه

میخوام بگم دوستت دارم، خوب میدونم دیره دیگه

رابطه ای که بین ماست، حالا داره جون میکنه

بعد تو بارون که بیاد یاد چشای بارونیت

می کوبه توی سر من با پتکی که از آهنه

هر چی که رو سرم میاد خوب میدونم حق منه

اینا همه اش به خاطر بی تو نفس کشیدنه

 


[+] نوشته شده توسط پارسا در 19:29 | |







حسرت

گفته بودم كه اميد، هست پس بايد بود

اين فقط تلقين بود، بيش از آن هيچ نبود

گفته بودم از نو مي توان عاشق شد

حلقه بر در چو زدم، عشق در را نگشود

گفته بودم انگار مي توان بود و نمرد

مي توان از سر دل غم ديرينه زدود

چه خيال خامي كه در اين برزخ سرد

جز غزلهاي سياه، دهر چيزي نسرود

گفته بودم در تو تازه گشتم، تازه

تازگي را كشتي، آخر اين رسمش بود؟

آتشي در دل تو، من به جايت سوختم

چشمهاي تو سياه، چشمهاي من و دود

رحم اگر داشت كسي، من نمي گفتم شعر

سيلي سرد خزان، پارسا، روي كبود

 

 


[+] نوشته شده توسط پارسا در 15:22 | |







برگرد ...

چندي ست كه آسمان گرفــــته ست

 

راه نـــــــفس زمان گرفــــته ست

 

چندي ست كه آه نــــــــاتــوانــم

 

در سينـه ي من توان گرفــــته ست

 

در كنج غريب چشـــــــــــم هايم

 

يك قطره ي اشك مكان گرفته ست

 

چندي ست كه عنــــــدليب شعرم

 

از دوري تو زبــــان گرفــــته ست

 

بغضي كه فرو نشــــــــــانده بودم

 

چنديست دوباره جان گرفتــــه ست

 

هجــــر تو كمان شده ست و تيرش

 

چشمـان مرا نشـــــان گرفـته ست

 

برگرد كه بــــاغ سبز شعـــــــرم

 

يك قافـــيه از خــزان گرفـته ست

 

برگرد كه پارســــــات چندي ست

 

دستـــي سوي آسمـان گرفته ست

  

 


[+] نوشته شده توسط پارسا در 21:58 | |







تو ...

من يه آسمون سياهي، تو برام مثل شهابي

تو كوير آرزوهام، من يه تشنه، تو سرابي

من يه شمعدوني زردم كه داره از پا ميفته

تو نميزاري بميرم آخه تو چشمه آبي

تو شباي نااميديم كه سپيده دم نداره

تو جرقه اميدي، يه ستاره، كه مي تابي

بعضي وقتا خيلي ساده مثل يه دفتر مشقي

بعضي وقتا خيلي مبهم بيشتر از صد تا كتابي

تو كي هستي؟ ... يه فرشته؟ ... يا يه آرزوي دوري؟

تا ابد تو ذهن خسته ام يه سوال بي جوابي

خوبيات شمردني نيست، لااقل من نميتونم

هر كي هستي واسه من تو يه لطف بي حسابي


راستي امروز تولدم بود. به همين سادگي.............

 


[+] نوشته شده توسط پارسا در 23:55 | |







مرگ ميخواهم خدا

نعره اي خاموش در تاريكي چاهم خدا

عابري نا آشنا وامانده در راهم خدا

وصله اي ناجور هستم بر لباس آفتاب

لكه هاي تيره ي رخساره ي ماهم خدا

سينه اي دارم پر از فريادهاي بي خروش

پارسايي بي نصيب از واژه ي آهم خدا

اينچنين شايد نبينم آفتاب صبح را

هر نفس يك سال عمر خويش ميكاهم خدا

نيمه شب خواب خوش و سنگين قمري مي پرد

از صداي مويه هاي گاه و بيگاهم خدا

بار آخر خواهشم را هم اجابت كن تمام

زندگي؟ نه، بندگي؟ نه، مرگ ميخواهم خدا

 


[+] نوشته شده توسط پارسا در 22:44 | |







اعتكاف

            

 

تيغ كمان ابروي تو مانده بي غلاف

با قلب زار و خسته من ميدهد مصاف

شبها كه بي ستارگي ام جار ميزند

چشمم به گرد روي مهت ميدهد طواف

آنچه شنيدنش همه ي حاجت من است

تنها صداي توست و باقي همه گزاف

قلبم به پيش خواند و عقلم زند نهيب

بيچاره چشم من، چه كند بين عين و قاف

عمري ميان عشق و غمت گم شدم ولي

اكنون نمانده چاره مرا غير اعتراف

داني كه چيست غايت آمال پارسا:

در چشمهاي ناز تو يك لحظه اعتكاف

 


[+] نوشته شده توسط پارسا در 8:21 | |







عادت

 

به طعنه هاي پس و پيش كرده ام عادت

به ناله هاي دل ريش كرده ام عادت

دو چشم خيس، لب خشك، قلب بي طپش،  آه

به سرنوشت، كم و بيش كرده ام عادت

گداي روز و شب يك سلام بي طمعم

به درد اين دل درويش كرده ام عادت

دگر ز فاجعه هاي زمانه باكم نيست

به ترس، دلهره، تشويش كرده ام عادت

دلم عجيب گرفته ست گرچه مدتهاست

به بي ستارگي خويش كرده ام عادت


[+] نوشته شده توسط پارسا در 4:52 | |







اين روزا

 

 اين روزا آرزو داشتن ميشه گفت يه جور گناهه

ته آسمون رويا پر از ابراي سياهه

اين روزا آدما با هم بي تعارف يه غريبه ان

خيلي راحت، روز روشن، دوستاشونو ميفريبن

اين روزا بايد حواست به خودت باشه عزيزم

دروغه هر كي كه ميگه عشقمو به پات ميريزم

اين روزا غصه مردم به كسي ربطي نداره

چه اهميتي داره، پائيزه يا كه بهاره

اين روزا «خدانگهدار» همه جا تكيه كلامه

حرفي كه گم شده اينجا، بين آدما، سلامه

 


[+] نوشته شده توسط پارسا در 8:18 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد