مرا به حادثه های خوش زمانه چه کار
مرا به خواندن اشعار عاشقانه چه کار
من از قبیله آهم ز دودمان غمم
مرا به خنده و هر کار شادمانه چه کار
به حجم کوچک یک تنگ می شوم حیران
مرا به وسعت دریای بیکرانه چه کار
از این طبیعت سرسبز سهم من خار است
مرا به نسترنی رسته از جوانه چه کار
نفس نزن تو به حاکسترم که بس عبث است
هوای سرد دلم را تب زبانه چه کار
به پلک هم زدنی من ز یاد خواهم رفت
تو را به خواندن برگی از این فسانه چه کار
تو شاد باش و غمت را بریز کنج دلم
مرا به اینکه بگیرم ز تو بهانه چه کار
من این عریضه نوشتم که عقده بگشایم
تو را به ریزش اشکی بر این ترانه چه کار
|