|
نعره اي خاموش در تاريكي چاهم خدا
عابري نا آشنا وامانده در راهم خدا
وصله اي ناجور هستم بر لباس آفتاب
لكه هاي تيره ي رخساره ي ماهم خدا
سينه اي دارم پر از فريادهاي بي خروش
پارسايي بي نصيب از واژه ي آهم خدا
اينچنين شايد نبينم آفتاب صبح را
هر نفس يك سال عمر خويش ميكاهم خدا
نيمه شب خواب خوش و سنگين قمري مي پرد
از صداي مويه هاي گاه و بيگاهم خدا
بار آخر خواهشم را هم اجابت كن تمام
زندگي؟ نه، بندگي؟ نه، مرگ ميخواهم خدا

|