تبليغاتX
نبض خیس ساحل







پارسا



آنچه بر دل رفت



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





حسرت

گفته بودم كه اميد، هست پس بايد بود

اين فقط تلقين بود، بيش از آن هيچ نبود

گفته بودم از نو مي توان عاشق شد

حلقه بر در چو زدم، عشق در را نگشود

گفته بودم انگار مي توان بود و نمرد

مي توان از سر دل غم ديرينه زدود

چه خيال خامي كه در اين برزخ سرد

جز غزلهاي سياه، دهر چيزي نسرود

گفته بودم در تو تازه گشتم، تازه

تازگي را كشتي، آخر اين رسمش بود؟

آتشي در دل تو، من به جايت سوختم

چشمهاي تو سياه، چشمهاي من و دود

رحم اگر داشت كسي، من نمي گفتم شعر

سيلي سرد خزان، پارسا، روي كبود

 

 


[+] نوشته شده توسط پارسا در 15:22 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد