|
اعتكاف
|
| |

تيغ كمان ابروي تو مانده بي غلاف
با قلب زار و خسته من ميدهد مصاف
شبها كه بي ستارگي ام جار ميزند
چشمم به گرد روي مهت ميدهد طواف
آنچه شنيدنش همه ي حاجت من است
تنها صداي توست و باقي همه گزاف
قلبم به پيش خواند و عقلم زند نهيب
بيچاره چشم من، چه كند بين عين و قاف
عمري ميان عشق و غمت گم شدم ولي
اكنون نمانده چاره مرا غير اعتراف
داني كه چيست غايت آمال پارسا:
در چشمهاي ناز تو يك لحظه اعتكاف
|
|
|
[+]
نوشته شده توسط پارسا در 8:21 |
|
|