|
گفته بودم كه اميد، هست پس بايد بود
اين فقط تلقين بود، بيش از آن هيچ نبود
گفته بودم از نو مي توان عاشق شد
حلقه بر در چو زدم، عشق در را نگشود
گفته بودم انگار مي توان بود و نمرد
مي توان از سر دل غم ديرينه زدود
چه خيال خامي كه در اين برزخ سرد
جز غزلهاي سياه، دهر چيزي نسرود
گفته بودم در تو تازه گشتم، تازه
تازگي را كشتي، آخر اين رسمش بود؟
آتشي در دل تو، من به جايت سوختم
چشمهاي تو سياه، چشمهاي من و دود
رحم اگر داشت كسي، من نمي گفتم شعر
سيلي سرد خزان، پارسا، روي كبود

|